از سالن مطالعه بیرون دویدم و سرم را از پنجره بیرون بردم تا نفس بکشم. احساس میکردم برای امتحانی که فردا قرار بود برگزار شود، کاملاً ناآمادهام و بهسختی میتوانستم نفس بکشم. این اولین ترم من در دانشگاه بود، و انگار کل زندگیام تا آن لحظه به همین شکل گذشته بود.
نمیتوانستم بفهمم چرا یک امتحان باید اینقدر مهم باشد، اما به هر حال، بدنم کار خودش را میکرد و دچار وحشت میشد.
و اگر کسی به من میگفت که سال بعد، به فردی تبدیل میشوم که شب قبل از امتحان، روی پشتبام بلند آواز میخواند، چهار ساعت قبل از امتحان وقت میگذارد برای یک فنجان چای،
کسی که روی پله برقی میرقصد چون حرکت آن خیلی کند است و موسیقی جذاب،
کسی که به یک غریبه لبخند گرمی میزند چون نگاهشان به هم گره خورده است،
هرگز باور نمیکردم. اما این همان چیزی است که مهندسی درون برایم انجام داد.
اگر زندگی من یک مهمانی بود، من کسی بودم که خجالتی روی چهارپایه کنار بار نشسته بود، یک گوشهگیر. و مهندسی درون دستم را گرفت و مرا به وسط زمین رقص پرتاب کرد.
حالا دیگر نمیتوانم جلوی این رقص را بگیرم؛ چهارپایه بار میان جمعیت گم شده است.
میرقصم تا زمانی که موسیقی متوقف شود. و از صمیم قلب امیدوارم اگر این متن را میخوانید، شما هم به من بپیوندید و یک قدم کوچک با هم برداریم.